iS theRe aNybOdy oUt tHere?!!!
حالی که میدهی خیلی زودتر از آنچا تصور میکنم پس میگیری کاش جرات دوریت را داشتم... و روی سر در وجودم مینوشتم جنس گرفته شده پس داده نمیشود! در حال جمع کردن وسایلت... من،... پشت در اتاق...چشمانم به "تو"! همه ام حس بی تویی بود! تو میرفتی و 20 و اندی آدم دیگر هرچقدر هم پر بودند جای تو... برای اولین بار صدای دلم از دستم دررفت! "میشه نری؟!" سنگینی سکوتت،سد اشکانم را شکست! . . . نرفتی!!! وقتی تو همه می شوی...
و من هیچ! بی آنکه بدانی... و بخواهم! همه چیز محو شده... من... افکارم... روابطم... دوستانم... تو!!! فقط این را در ذهنم میشنوم: من کجا تو کجا؟!!!! این روزها خیلی وقت بود نیامده بود....
این روزها همه چیز خوب خوب است جز من!!! این روزها بعد از هز جمله تو می آیی و سری به من می زنی... این روزها به تو فکر میکنم!!!!!! بی آنکه بدانی... و بخواهم! پ.ن:متاسفم...:( پ.ن: میفهمی گم یعنی چی؟!! باران:سیاه بودنشو نمیتونم بردارم!!!!نمیدونم چرا!!! بعد این همه وقت...مطمئنم همون ۲و۳ نفری که میومدنم دیگه نمیان! خیلی چیزا عوض شدن!!حتی من!!! خوشحالم که عوض شدم! ازین به بعد میام باز!! با یه زحل جدید!!!!:) انتظار واسه شنیدن تبریک...سخته...نمیدونم... فقط...احساس میکنم یه سال بزرگتر شدم! به حرفایی که میزنم و تعریفایی که میکنم نمیخنده... وقتی بوی زیتون به دماغش میرسه میگه چه بوی گندی... قطع شدن وایرلس اذیتش میکنه... شعر نمیگه...بجاش...بجاش متنایی مینویسه که خیلی به فکر کردن میندازه آدمو... نمیشه فهمیدش...نمیشه نگاهشو خوند...حتی وقتی... _...نشو...همونی که بودی بمون... نه...نموند...خیلی تغییر کرده...خیلی... اگر صدایی باشد... اگر... پ.ن:عجیب کلمه ای است این تحمــیــل! پ.ن:اندکی دلم برای مریم کوچولو تنگ است! پ.ن:و بسی برای...تـ ـ ـــ ـــو! پ.ن:آخر نمیشود...هنوز روز اول تمام نشده است... پ.ن:دیرگاهی بود زیاد پ.ن نداشتم! پ.ن:این هم آخرین پ.ن... امروز..............فکرشو هم نمیکردم! معلقم...مثل پری که اجازه میده باد اونو به هرجا میخواد ببره... فقط تو میتونی ثابتم کنی... کورش تو آسوده نخواب ، بیدار شو که ما همه خوابیم ، کورش تو را
به آن یزدان پاکی که به فرمانش ظلم را ریشه کن کردی نخواب ، بیدار شو یک بار دگر
ملت خسته و گرسنهٔ خویش را آبادی ببخش روزت مبارک... پ.ن:امشب فهمیدم بیشتر میفهمم این مرد بزرگ رو...! پ.ن2:چقدر بعضی از آدما میتونن...اه... پ.ن3:www.apagroup.blogfa.com نمی دونم 2سال پیش این موقع چی تو ذهنم بود... یادمه تا حدود 1سال فقط خودم میفهمیدم منظورم از اون متنا چیه! یادمه مدتی که احساس تنهایی می کردم....اینجا آرومم میکرد! خیلی وقتا میومدم پستامو میخوندم و به بچگیم میخندیدم... خــــــــــیلی اینجارو دوست دارم... تعداد خیلی کمی واقعا میدونن چی میگم! وب کوچولوم تولدت مبارک... . . . نه...نه...نمیشه... نمیتونم...5روز دیگه؟؟؟ خیلی سخته تنها قدم بزنی و منتظر کسی باشی که بدونی بخاطر خودت نمیاد پیشت... چرا نمیفهمی من تورو نمی خوام واسه اینکه فقط یه نفر باشه...؟ نمیدونم... فقط میدونم این د و ر ی به نفع دوتامونه... باید قدرتو بیشتر بدونم... خیلی ارزش داری... خیــــــــــــلی! اذیتت میکنم....ناراحتت میکنم....بچه بازی درمیارم..... تو میگی ببخشید.... تو میگی باید قدرمو بیشتر بدونی! تو میگی خیلی اذیتم میکنی! خدایـــــــــا!چقدر بدم! بهر حال... دوستت دارم... خودکار رنگیامو برداشتم میخواستم یه چیزی بنویسم...بکشم...که معلوم بشه دوریم...ولی... حالا میفهمم وقتی میگن جای خالیتو هیچ رنگی پر نمیکنه یعنی چی.... KYC ...forever دیگه بارووون نمیخواااااام! همه چیز خوبه... منم خوشحالم! شکرش... وای باران...باران... شیشه ی پنجره را باران شست... از دل من اما... چه کسی... نه نمیخوام....بقیشو نمیخوام... باراااااااااااااان... اومد و من... من... تو اتاقم موندم...!!! صدام میزد.... با تموم وجودش... همونطور که من صداش میزدم... دلم لک زده بود واسه بودن تو هواش... نفس کشیدن...تو هواش... چرخیدن، راه رفتن، دوییدن، زیرش... واسه خیس شدن... شسته شدن... پاک شدن... ولی... وای... صدای آهنگو بلند کردم تا نشنومش... باران میومد و من... من... تو اتاقم بودم... خدایــــــــــــــــا! باز باران با ترانه... نه... نه... کــــاش باران با ترانه... بارانی نیست... نمیفههمم خودمو.... یا من تو خودم غرق شدم.... یا اون منو تو خودش غرق کرده... فرقی نداره.... چه اون....چه من! مهم ایینه که غرقم... نمی خوام اونو هم غرق کنم....! پ.ن:اولین روز مدرسه....افتضاح بود....:( پ.ن:اینو واسه باران گداشتم...احساس کردم باید بزارمش اینجا... سلام... از آدمایی که باهات حرف می زنن،مشکلاشونو میگن و تو آرومشون میکنی... وقتی حل شد.... یــــادشون میره..... بــــــــــــــــــدم میاد!!!! که تو دیگه براشون اهمیتی نداری...در حدی که جوابتو هم نمیدن.... در حدی که دیگه واسشون نیـــستی.... وای...وای...وای. بدم میـــــــــــــــــــاد! نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت... نمی دونم... دیشب حالم داشت به هم می خورد! همه خوشحال و من تنها...ناراحت! حالم زیاد جالب نیست... پ.ن:از سحر تا ساعت 12...حدود 10 بار بیدار شدم و ازحال رفتم! حالم دست خودم نیست! تا حالا اینجوری از حال نرفته بودم... گوشیم تقریبا 2 ساعت پشت سر هم زنگ می خورد ولی من.... نمفهمم چمه! جالبه نه؟!:) بعدن تر نوشت:احتمالا تا آخر شهریور نیستم! مواظب خودتون باشین... پرواز یک بادبادک میبردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارنجزاران خورشید آه، آن فاصله های کوتاه. وقتی که من بچه بودم، خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد، و اشک های درشتش از پشت آن عینک ذره بینی با صوت قرآن میآمیخت. وقتی که من بچه بودم، آب و زمین و هوا بیشتر بود، و جیرجیرک شبها در متن موسیقی ماه و خاموشی ژرف آواز میخواند. وقتی که من بچه بودم، در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد. وقتی که من بچه بودم، زور خدا بیشتر بود. وقتی که من بچه بودم، مردم نبودند. وقتی که من بچه بودم غم بود، اما و من به همین بهانه شب را دوست دارم... صدای من ترانه ای برای با تو بودن است... و من همین ترانه را به آرزوی بر باد رفته ای، برای با تو بودنم همش بهانه می کنم... زحل۱۰.۵.۸۹ همه می پرسند: استاد فریدون مشیری این منم... بعد از من... !!!! ردپات رو اینجا میبینم... ..... ... .. . !











خدایا!



بارانی ام...پاییزی ام...
نمی تونم ببارم باران...
قول دادم...
سخته قول بدی "باران" نباشی....
سخته قول بدی نباری...
ولی...هربار به این فکرا میفتم و دقیق بهش فکر میکنم...
میبینم ارزششو داره...
که بخاطرش "باران" نباشم...
که نبارم....تا اون نخواد نبارم....
.
.
"باران" باش و ببار....
پاییز باش و برگ های کهنه ات را دور کن...
بهار میشوی...(اگر برگ های تازه را...)
هرچند که نمیشه بهش گفت سروده ولی بداهه بود
.
.
.
.
...
تو دل هرکسی...
هرچند که....
یه بهاری هست...
مطمئن باش!
صداش کن..
بــــــــــــــــــهار من...؟!:)
مطمئن باش میاد...
.
.
.
.
امروز افتضاح بودم...
شهرزاد رو از پشت پنجره دیدم...دلم طوفانی شد...
رفتم پیشش...بغلش کردم...
یهو دیدم نزدیک باران بودن شدم!!!!
نزدیک شکستن قول...یا حرفی که برام از قول مهم تر بود...
دوییدم رفتم...
دور شدم...
به ظاهر از شهرزاد...
ولی...
از شکستن قولم...
.
.
.
باران...بارانی شدی ببار...
.
.
.
چه ساده میشه کسی رو دوست داشت نه؟!
دوستت دارم...:)
![[hate this]](http://2.bp.blogspot.com/_QwvCzqddlNE/ShbLE9tyMMI/AAAAAAAAAAU/D2VLlVKpU34/S1600-R/%5Bhate+this%5D+banner.png)
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چیست درکوشش بی حاصل موج؟
چیست درخنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت بدان می نگری؟
نه به باد،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله راباصبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را میشنوم، میبینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان،
تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
توبمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!
| Design By : shotSkin.com |



